آنها این جوری هم می توانند باشند.
چیزی شبیه طوفان است. یا حداقل او اینطور فکر می کند, خروج جریان هوا از میان شکاف پنجره. و وقتی شدت جریان هوا بیشتر می شود طوفان نیز شدیدتر. طوفانی که در ذهن او شکل می گرفت. طوفانی که در ذهن او شکل گرفت.
از پشت پنجره به بیرون نگاهی کرد. آسمانی که هر لحظه تیره تر می شد. برگهایی که در هوا چرخ می زدند. شاخه هایی که هیچکدام آرام نمی گرفتند و خاکی که همه جا را گرفته بود. اما باید بیرون می رفت. قرار بود آن روز روزی مهم باشد یا شاید روزی خوب.
- " روزی خوب؟ روزی که همیشه باید به یادش می ماند؟"
- " طوفان ها همیشه هستند. روزهای سرد و بادهای تند نیز. پس امروز نیزهمان روزی است که باید باشد."
آماده رفتن بود. آماده رفتن شد و بیرون رفت.
باید تندتر برود؟ یا شاید آرام تر. نگاه ها می گویند باید آرام برود. نگاه هایی که همه جا هستند. اصلا بهتر است پاها خودشان بروند. هر طور که می خواهند. "let things go..." یا چیزی شبیه این را از آخرین فیلمی که سعی می کرد تا جمله های زبان اصلی اش را درک کند به یادش آمد.
شدت وزش باد هر لحظه بیشتر می شد و او در میان همان باد داشت فکر می کرد که چگونه برود. پس در میان طوفان نیز می توان بود.
"چه باید می گفت؟ اولین جمله را می گویم. تو هم فکر کن به آن."
اولین بار نبود که می دیدش. مدت ها گذشته بود از اولین بار اما انگار در زندگی باید بارها از اول شروع کرد. اول به این معنی که همیشه باید هیجان اولین بار را آنطور تکرار کرد که گویی واقعا اولین بار است تا عادت نشوند احساس ها. که اگر عادت بشوند، اگر عادی بشوند فکر می کنی همیشگی است اما اینطور نیست. طوفان ها این را می گویند. می گویند که روزهای آرام همیشگی نیستند.
قدمهایش تندتر شده بودند. نه! او درحال دویدن بود. شاید طوفان را به رقابت فرا می خواند. او داشت بر خلاف همه که از طوفان فرار می کردند می دوید تا زودتر به طوفان برسد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
۱٧ خرداد ۱۳۸٩
درباره یکی از همسایه ها به روایت یک همسایه دیگر
همسایه ها فکر می کنن ازبس با غیرته دیگه تو محله آفتابی نمیشه تا حرفای پشت سر زنش رو نشنوه اما تا چن روز دیگه که نبیننش و در عوض پلیس ها رو ببینن که جنازه زن رو بیرون می ببرن می فهمن که از اون جاکش هر کاری بر می آد.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
جانش را بگیر اما آزادیت چی شد؟
جوری داشت بلند می شد که اگر نمی شناختمش فکر می کردم واقعا کمرش شکسته. دلم می خواست دستی آنجا بود و چنان میزد پس گردنش که برق از کله اش بپرد ولی خوب شانس آورده بود. کسی آنجا نبود. پس از کلی این پهلو و آن پهلو کردن و تکان دادن تن لشش تازه نیم خیز شد و شروع کرد به مالیدن چشم هایش تا به تاریکی آنجا عادت کند. همیشه این جور مواقع خوب بلد بود که آدم را حرصی کند. بزرگ تر از آن چیزی است که شنیده بود و تصور می کرد. دیگر کاملا می دید. هر چند، اگر بفهمی که کجاست شاید بپرسی که اصلا آنجا چیزی برای دیدن هست؟ و من هم جواب خواهم داد خب لابد هست دیگر که می بیند و اگر با این جواب قانع نشوی و بخواهی مثل آدمهای یک کلام و همه چیز دان سر حرفت بایستی که من می دانم که آنجا خالی است و باور نمی کنم چیزی یا چیزهایی برای دیدن باشد مجبور می شوم بگویم به درک که باور نمی کنی. - "اه! لعنتی! دیدی؟ لعنت به تو و این سوال های احمقانه ات. دیدی نفهمیدیم چه جوری اومد بیرون. اگر گیر نمی دادی به خالی بودن یا نبودن اونجا الان می دونستیم که چطور بیرون اومده؟ لعنت به هر چی آدمه سمجه ". کمی گیج بود. داشت بی هدف در آن اطراف می پلکید. نمی دانست که کجا برود. اما خب خیلی جاها هم دوست داشت که برود. مثل آن خانه سر کوچه که هیچ وقت رفت و آمد آدمهایش متوقف نمی شد و آخر هم نفهمید این همه زن و مرد آنجا چکار می کردند. به قول خودش آنجا تنها قله ای بود که نتوانست فتحش کند. اصلا چه ربطی به او داشت؟ میروند که میروند! چطور است برود خانه همسایه واحد کناری و ببیند بالاخره سر تاریخ بستن نطفه بچه اول شان به توافق رسیده اند یا نه. احمق ها یکسال بود که توی تقویم ها دنبال روزی می گشتند که قمر در عقرب، عقرب در قمر، قمر زیر عقرب، عقرب پشت قمر یا بالاخره یک روز کوفتی بد نباشد و یک روز کوفتی خوب باشد. دیوارها نازک بودند. آن روزها این دو تا کلی مایه خنده اش بودند. شاید که خوش شانس باشد و سر موقع هم برسد. از این فکر هم خنده اش گرفت و هم کمی خجالت کشید. - "اینم گفتم که تو دوباره گیر ندی و نخوای که همه ی اصول انسانیتی که در تمام ادوار تاریخ پر شکوه بشریت بارها تکرار و فقط تکرار شده است و تو هم کلی زور زدی که همشون رو خط به خط فقط حفظ کنی ولی حتی به یکی شون فکر هم نکردی رو اینجا دوباره تکرار کنی و دوباره اتفاقی بیفتد و آنرا از دست بدهیم". نمی شد. نمی شد که فکر نکند. هیچ کدام از اینها مانع نشدند تا به او و آن خانه فکر نکند. باید فکر می کرد و باید می رفت آنجا. راه افتاد. راه افتادن که نداشت. تا می رفت می رسید. رسید. جلوی همان خانه ای بود که زمانی به هیجانش می آورد و شادی زندگی اش را در آنجا جستجو می کرد.نگاهی به دو طرف کوچه انداخت و به سمت در رفت و جلوی در دستش بسوی زنگ اول. مثل آخرین بار. - "عجب! لابد می خوای بگی که خیلی محترمانه رفت زنگ بزنه و بره داخل. دسته گل چی؟ دسته گل نگرفت؟ آه زندگی! آه خوشبختی! اون تو زندگیش زنگ کدوم خونه ای رو مثه آدم زد که این دومیش باشه؟ همیشه با سنگ می زد تو شیشه ی خونه و با چوب می زد تو سر اهالی خونه. حالا نگو عوض شده که اصلا باور نمی کنم". - "عجب گیری کردیم از دست این یارو ها! یه بار گفتم که به درک که باور نمی کنی. اصلا کی گفته که حتما تو باید همه چیو باور کنی یا اینکه فقط تویی که می دونی چی درسته و چی نه. می خوای یه چیز درشت تر بت بگم تا حسابی از خجالتت در بیام و دهنت بسته شه! آخه چرا فکر نمی کنی که ممکنه چند صد هزار نفر.. حالا یه کم کمتر، این چیزا رو بخونن یا بشنون. بعد گزک بیفته دست یه عده آدم فرصت طلب که به بهانه لکه دار شدن دامن پاااک عفت، امکان نوشتن همین چن خطو هم از آدم بگیرن و بعدش با فریاد وا... وا... شون گوش عالمو پر کنن و آخر سر هم بگن دیدین؟ دیدین اینا قدر آزادیو نمی دونن و با این حرفها فقط می خوان جوون های معصوم و پااک ما رو از راه به در کنن. مگه خودمون نمی تونیم این جوون های معصوم رو در به در کنیم و اونا رو به نهایت حماقت برسونیم.. ای وای. اون یاروی همه چیز دان کم بود، داد و بیداد اینا هم اضافه شد. هر چند که اگه این قدر جرات داشتن که اون جمله آخرو هم بگن بد نبود. ولی خب چه می شه کرد. این جا هم گوشه ای از دنیای واقعیه و توی دنیای واقعی که همه چیز تحت کنترل آدم نیست. و شاید بهتر باشه بپرسم تو دنیای واقعی چی تحت کنترله که اینجا باشه. مگه تو دنیای واقعی می تونی دهن همه رو ببندی یا جواب همه رو بدی که اینجا بتونی. اما خب برای هیچ کدوم جوابی وجود نداره یا شاید باشه و من ندونم. شاید اون یاروی همه چیز دان که حالا خفه شده بدونه". اما فعلا برای اینکه به پایانی برسیم اینطور ادامه می دهیم که... اتفاقات زیادی را در همین زمان کوتاه از دست دادیم. نمی دانیم که زنگ زد یا نه. از در رفت یا از دیوار. و اگر داخل رفت چه دید و چه گذشت در آن خانه اما ظاهرا خوشحال است. ظاهرا دارد فکر می کند که چقدر خوب, دیگر آزاد است که هر جا می خواهد برود و چقدر خوب که او را نیز آزاد گذاشت و شاید بهتر است که گفته شود همدیگر را آزاد گذاشتند تا هر کجا که می خواهند بروند. - " فکر کنم که من هم باید او را آزاد بذارم تا بره. هر جا که خواست. وقتی همیشه باید چیزی بگی که یا واسه یکی قابل باور باشه یا واسه یکی دیگه هدایت کننده همون بهتر که چیزی نگی". . . - "اوهوی! تو! اشتباه نکن. فک کردی آزادی واسه من اینه که ولم کنی و خودت ساکت شی؟ نه! من در کنار تو باید آزاد باشم. همونجور که اون در کنار من آزاد موند و من در کنار او. واسه همین خوشحال بودم. نه ظاهرا که واقعا". اما حیف که حرفای منو تو نمی تونی بشنوی ..".
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
۱۳ بهمن ۱۳۸۸
دستاورد یک اندیشه ی اسیر یا به طور خلاصه برشی از ذهن یک نفر
نمی دانست کدامیک در آغوش دیگری است اما مدتها بود که شکل گرفتن و رشد وجودی جاندار حاصل از نزدیکی بی پایان تنهایی و تاریکی را در سلولش درک می کرد. وجودی که لحظه به لحظه رشد می کرد و بیشتر و بیشتر او را به درون خود فرو می برد و فرو می کشاند.
هرچه که بیشتر به درون خود فرو می رفت زمان برایش بی شکل تر و آنجا برایش بی اندازه تر می شد. نمی دانست که چند روز مانده و چند روز رفته. آخرین کسیکه دیده بود زندانبان بود و آخرین کلامی که شنیده بود "از ملاقات خبری نیست" بود.
- "باید مدت زیادی گذشته باشد".
همه ی آن هیچ سلول در حال تغییر بود. نمی فهمید که خودش در حال بزرگ تر شدن است یا سلول در حال کوچکتر شدن. از آن وجود جاندار هم دیگر خبری نبود. نفهمیده بود که کی و کجا رفت. خالی آنجا داشت دنیایش را پر می کرد. داشت جان می گرفت.
خندید و گریه کرد. فریاد زد و سکوت کرد. جیغ کشید و خود را به در و دیوار کوبید. به یاد آورد و از یاد برد. خندید و گریه کرد و.. آرام گرفت.
دیگر زندانیان به زندانبان ها گفتند و آنها نیز شنیدند اما درب را باز نکردند و گذاشتند به حساب ترسش از مرگ و نزدیکی روز اعدامش.
روز اعدام درب را باز کردند؛ سلول خالی بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۳ ق.ظ توسط م. چالاکی
۱٢ آبان ۱۳۸۸
رنگ ها
از لا به لای ماشین هایی که در انتظار سبز شدن چراغ ایستاده بودند می گذشت و به جلو می آمد و کنار شیشه ی هر ماشینی مکثی و گفتن : "فال. فال حافظ. خانم، آقا فال نمی خواین ."
تا رسید کنار پیکانی که او سوارش بود و گفتن همان جمله. راننده، پسری جوان با پیراهنی نازک و یقه ی باز، با ریشی چند روزه و موهایی کدر، با نگاهش او را رد کرد. آنها هم که عقب نشسته بودند در عالم و رویا و خلسه ی خودشان بودند. در حال رفتن بود که " من می خواهم" زنی که جلو نشسته بود را شنید. همیشه همینطور بود، لااقل بیشتر وقتها. آنها که دیده نمی شدند می خواستند. کمی خم شد تا ببیندش. سیاهی مانتویش بود که گاهی با تاریکی شبانه یکی می شد. جوان بود اما بدون آرایش. زیبا؟ شاید. اما چهره اش برای چشم ها مثل شمال بود برای قطب نما. هر طرف که بچرخانی اش باز بر میگردد سوی شمال.
به راننده گفت:" میشه لطفاً یه فال برای من بردارید" و داشت توی کیفش دنبال پول می گشت. شاید راننده باید میگفت بله حتما اما نگفت و گفت:" فال را اول باید نیت کنید بعد خودتان بردارید. نمیشه که من بردارم." لحظه ای فضای کوچک ماشین برای آن همه سکوت واقعا کوچک شد.
چراغ راهنمایی؟ نه آن هم قصد سبز شدن نداشت. همچنان قرمز بود. شاید برای آنها قرمز مانده بود. برای فال فروش، راننده، مسافرهای عقبی که حالا هوشیارتر از قبل بودند و برای زن جوان روی صندلی جلو.
گفت: "عیب نداره. شما بردارید."
راننده گفت: " پس نیت کنید." با سر تایید کرد. راننده بود که برگی از میان چهره های رنگ پریده حافظ بیرون کشید. داد به زن و پول را گرفت و داد به پسر.
چراغ سبز شد. ماشینها حرکت کردند و پیکان زرد ۵٨ هم. اما پسر فال فروش همان جا ایستاد. میان ماشینها و فریاد بوقهایشان. از خیابان به بزرگراه. از بزرگراه به بزرگراه. از بزرگراه به خیابان. از خیابان به بلوار و در بلوار بر سر تقاطعی خلوت. کرایه اش را داد. ماشین که ایستاد دستش رفت سوی دستگیره باریکی که هر چیزی در آن کش می آمد. در تمام طول مسیر راننده به روبرو خیره شده بود و زن به جدول هایی که به سرعت به عقب می رفتند. آنهایی هم که عقب نشسته بودند جایی بیرون از عالم و رویا و خلسه شان بودند. شاید بال های سوالی که در تاریکی ماشین بال می زد خیالشان را بر هم میزد. در را باز کرد. بیرون رفت و در را بست و میان سیاهی کوچه محو شد.
پیکان زرد ۵٨ اما همچنان با مسافرانش ایستاده بود, همچنان که پسر فال فروش با فالهایش ایستاد.
چراغهای اینجا هیچ ماشینی را نگه نمی دارند. چراغ های اینجا آزادنه رنگ عوض می کنند. قرمز زرد زرد قرمز.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
