دستاورد یک اندیشه ی اسیر یا به طور خلاصه برشی از ذهن یک نفر
نمی دانست کدامیک در آغوش دیگری است اما مدتها بود که شکل گرفتن و رشد وجودی جاندار حاصل از نزدیکی بی پایان تنهایی و تاریکی را در سلولش درک می کرد. وجودی که لحظه به لحظه رشد می کرد و بیشتر و بیشتر او را به درون خود فرو می برد و فرو می کشاند.
هرچه که بیشتر به درون خود فرو می رفت زمان برایش بی شکل تر و آنجا برایش بی اندازه تر می شد. نمی دانست که چند روز مانده و چند روز رفته. آخرین کسیکه دیده بود زندانبان بود و آخرین کلامی که شنیده بود "از ملاقات خبری نیست" بود.
- "باید مدت زیادی گذشته باشد".
همه ی آن هیچ سلول در حال تغییر بود. نمی فهمید که خودش در حال بزرگ تر شدن است یا سلول در حال کوچکتر شدن. از آن وجود جاندار هم دیگر خبری نبود. نفهمیده بود که کی و کجا رفت. خالی آنجا داشت دنیایش را پر می کرد. داشت جان می گرفت.
خندید و گریه کرد. فریاد زد و سکوت کرد. جیغ کشید و خود را به در و دیوار کوبید. به یاد آورد و از یاد برد. خندید و گریه کرد و.. آرام گرفت.
دیگر زندانیان به زندانبان ها گفتند و آنها نیز شنیدند اما درب را باز نکردند و گذاشتند به حساب ترسش از مرگ و نزدیکی روز اعدامش.
روز اعدام درب را باز کردند؛ سلول خالی بود.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:٤۳ ق.ظ توسط م. چالاکی
سهشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸۸
رنگ ها
از لا به لای ماشین هایی که در انتظار سبز شدن چراغ ایستاده بودند می گذشت و به جلو می آمد و کنار شیشه ی هر ماشینی مکثی و گفتن : "فال. فال حافظ. خانم، آقا فال نمی خواین ."
تا رسید کنار پیکانی که او سوارش بود و گفتن همان جمله. راننده، پسری جوان با پیراهنی نازک و یقه ی باز، با ریشی چند روزه و موهایی کدر، با نگاهش او را رد کرد. آنها هم که عقب نشسته بودند در عالم و رویا و خلسه ی خودشان بودند. در حال رفتن بود که " من می خواهم" زنی که جلو نشسته بود را شنید. همیشه همینطور بود، لااقل بیشتر وقتها. آنها که دیده نمی شدند می خواستند. کمی خم شد تا ببیندش. سیاهی مانتویش بود که گاهی با تاریکی شبانه یکی می شد. جوان بود اما بدون آرایش. زیبا؟ شاید. اما چهره اش برای چشم ها مثل شمال بود برای قطب نما. هر طرف که بچرخانی اش باز بر میگردد سوی شمال.
به راننده گفت:" میشه لطفاً یه فال برای من بردارید" و داشت توی کیفش دنبال پول می گشت. شاید راننده باید میگفت بله حتما اما نگفت و گفت:" فال را اول باید نیت کنید بعد خودتان بردارید. نمیشه که من بردارم." لحظه ای فضای کوچک ماشین برای آن همه سکوت واقعا کوچک شد.
چراغ راهنمایی؟ نه آن هم قصد سبز شدن نداشت. همچنان قرمز بود. شاید برای آنها قرمز مانده بود. برای فال فروش، راننده، مسافرهای عقبی که حالا هوشیارتر از قبل بودند و برای زن جوان روی صندلی جلو.
گفت: "عیب نداره. شما بردارید."
راننده گفت: " پس نیت کنید." با سر تایید کرد. راننده بود که برگی از میان چهره های رنگ پریده حافظ بیرون کشید. داد به زن و پول را گرفت و داد به پسر.
چراغ سبز شد. ماشینها حرکت کردند و پیکان زرد ۵٨ هم. اما پسر فال فروش همان جا ایستاد. میان ماشینها و فریاد بوقهایشان. از خیابان به بزرگراه. از بزرگراه به بزرگراه. از بزرگراه به خیابان. از خیابان به بلوار و در بلوار بر سر تقاطعی خلوت. کرایه اش را داد. ماشین که ایستاد دستش رفت سوی دستگیره باریکی که هر چیزی در آن کش می آمد. در تمام طول مسیر راننده به روبرو خیره شده بود و زن به جدول هایی که به سرعت به عقب می رفتند. آنهایی هم که عقب نشسته بودند جایی بیرون از عالم و رویا و خلسه شان بودند. شاید بال های سوالی که در تاریکی ماشین بال می زد خیالشان را بر هم میزد. در را باز کرد. بیرون رفت و در را بست و میان سیاهی کوچه محو شد.
پیکان زرد ۵٨ اما همچنان با مسافرانش ایستاده بود, همچنان که پسر فال فروش با فالهایش ایستاد.
چراغهای اینجا هیچ ماشینی را نگه نمی دارند. چراغ های اینجا آزادنه رنگ عوض می کنند. قرمز زرد زرد قرمز.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸
برش ی دیگر
کودک بود اما می دانست از چه می خواهد بگوید. می خواست از " الف " شروع کند. " الف " را زمزمه کند تا زاد ه شود " ی ". اما دیدندش و دهانش را بستند. با خاک. با خون. اما نمی دانستند که " الف " همیشه ایستاده است حتی زیر خاک. حتی اگر خاموش باشد. حتی اگر کلاهی بر سرش گذارند. " الف " روزی گفته می شود، روزی فریادی خواهد شد بر زبان کودکی دیگر آنچنان که
- " خواهند شنید. خواهند شنید".
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ توسط م. چالاکی
شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸۸
قصه
"قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است".
صادق هدایت
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥٧ ق.ظ توسط م. چالاکی
یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧
برش
...
گرمای طاقت فرسایی که تمام فضای کوچک اتاق را به اشغال خود درآورده، خواب را از چشمانش ربوده است. می خواهد بلند شود اما دانه های چسبناک عرق چشمهایش را سنگین تر از آنی کرده است که براحتی باز شوند. با خود فکر می کند که اگر چشمانش باز نشوند باید از دستهایش استفاده کند، البته اگر که آنها نیز به تخت نچسبیده باشند.
به خودش وعده نسیمی را می دهد که تا دمی دیگر خواهد رسید. نسیمی که برای لحظه ای هم که شده این هوای مثل سنگ سخت شده را به حرکتی هر چند کوچک وا می دارد. آنگاه شاید بتواند دم و بازدمش را منظم و چشمانش را باز کند.
اما نه. نه دستهایش حرکتی می کنند، نه نسیم به او می رسد و نه چشمهایش باز می شوند. گرما حاکم مسلط و مقتدر این لحظات است و قطره های آب بدنش چون مزدورانی گوش به فرمان رهبر خود راه عرق شدن و نفوذ به تار و پود تشک را در پیش گرفته اند. و تخت چون خائنی در انتظار پاداش خیانتش، به خود وعده دریا شدن را می دهد. دریایی بی موج، بی جریان که برای فرو بردن تن این آخرین قایق سرگردانی که یکدستی خیال خام دریاییش را به هم زده لحظه شماری می کند. و اگر او فرو رود، غرق شود آنگاه وقت برپایی سور پیروزی گرمای مستبدی است که استحاله می کند و تختی که در پی افزودن به مزدوران خود و بزرگتر شدن است.
از جایش می پرد. از ترس. کاری که تا دقایقی قبل محال بود. چشمش به پنکه ی خرابش می افتد:
-" لعنتی. لعنتی. زمستون که میشه عین فرفره می چرخی. با برق. بی برق. با باد. با کوفتم می چرخی اما حالا که باید بچرخی مردی! یه خائن دیگه. آره تو هم یه شیء خائن دیگه هسی. عین اونای دیگه. عین اون AK47 لعنتی. اون AK47 لعنتی.."
دلش می خواست می شنید تا همه ی اینها را بهش می گفت اما حیف که نمی شنود. حیف که...
-" نمی شنود. نمی شنود."
-"
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥٧ ق.ظ توسط م. چالاکی
یکشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٧
قطره های ما
در پاسخ به دعوت محمد مقدم به بازی نوشتن. هدف از بازی: خروج از رخوت ننوشتن. دعوت شدگان باید ١٠٠ الی ١۵٠ کلمه بنویسند و پنج نفر را دعوت کنند اما از آنجا که محمد مقدم دلش می خواست بیشتر دعوت کند و کمتر نوشت . کارت دعوت هایم را می دهم به او و سهم کلمه هایش را می گیرم. بخوانید: کوچه ی باریکی که جوی آبی باریک تر از وسط آن می گذرد. جوی آبی که هیچ وقت آبی نبود، نشد، که همیشه باریکه ی آب سیاه و کف کرده ی رخت چرکهای خانه های کوچک را که از لوله های پلیکای خاکستری شکسته و نیم شکسته بیرون می آیند می پذیرد تا برسد به سر کوچه و آنجا به جوی خیابان اصلی بپیوندد. محل قرار و فرار همه ی جوی های محله. جوی خیابان نیز می رود تا به کانال برسد و کانال نیز ... اگر هدف نهایی همه ی قطره های دنیا دریا باشد خوب پس حتما" قطره های آب فاضلاب هم همین آرزو را دارند. نه!؟ پس دریای فاضلاب ها کجاست؟ کسی آنجا را دیده؟ تعطیلاتش را در آنجا گذرانده است؟ اصلا" به نظر من این دریا بیشتر هم مستحق دیده شدن است. نگاه کردن به این دریا یعنی دیدن یک دریا فداکاری. اگر قطره های این دریا نبودند چی یا کی حاضر بود آن همه زلالی را با این همه کثافت و چرک عوض کند؟ گذشته ازز... - "گل، گل..." - "تو دروازه بانی یا مترسک؟" - "گل خوردی حالا هم عین چوب خشک وایسادی که چی؟ یالا برو توپ رو بیار." دروازه تور ندارد. تا سر کوچه می دوم. توپ افتاده توی جوی خیابان اصلی. لای آشغال ها گیر کرده. آشغال هایی که یک آبشار کوچک را درست کرده اند. با همان صدای همیشگی. شر شر. اگر صدایشان یکی است پس باید دریا هم داشته باشند دیگر. دارند؟ - "چیه پسر؟ چیزیت شده؟" - "نه. چیزیم نیست. خوبم." توپ را بیرون می آورم. لکه هایی چرب و سیاه، راه راه های قرمز و سفید بی حالش را بی حال تر کرده اند. دیگر نه آبی ها آبی هستد، نه قرمز ها رمقی دارند و نه سفید ها می درخشند. تنها سیاه ها همچنانند که بودند. توپ را به زمین می کوبم تا آبش گرفته شود و سپس ضربه ای به آن می زنم. به آسمان که نمی رود، روی زمین می لغزد و به میان بچه ها می رود. من نیز.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٤٢ ق.ظ توسط م. چالاکی
دوشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٧
ل ب ا ب
1. ورزشکاران ( رشته من درآوردی )شووو کار کشوری افتخاری دیگر آفریدند و " یه عالمه مدال گرفتن" . با تعدادی از آنها مصاحبه ای انجام شد.
شووو کار اول ( پسر شاید جوان )
گزارشگر: خب در خدمت این قهرمان عزیز هستیم ( ورزشکار قهرمان عزیز روی pause مانده). این موفقیت را به شما تبریک می گویم و
( ورزشکار قهرمان عزیز زودتر از موعد play می شه) و می گوید:
" من این پیروزی را به همه ملت کشورم تقدیم می کن...."
کات می شود.
شووو کار دوم ( صد در صد دختر و مطمئنا" نوجوان)
... :" آآآآ .. چند سال که ووشو کار می کنم و..."
رو به گزارشگر: "و ... دیگه چی باید بگم؟!"
کات می شود.
2. از اون جایی ( این جاها نه آ. اون جاها!) که همون کش وره دچار کمبود مفرط در داشتن فضاهای م...ی است و باز هم از اون جا که از این فضاهای جنگولک بازی که توش ادا در می آرن قدم به قدم عین قارچ سبز شده قراره یه ماده سیاه و بد بو - همون که 1 دلار و 100 دلارش فرقی به حال هیشکی نداره - بریزن پای یکی از همین قارچ های به شدت سمی ( که متاسفانه خیلی وقته سره پا مونده ) تا خشک بشه و بریزه پایین تا جا باز بشه و کلی فضای تجاری – اقتصادی- کاسبی- پاساژی- .............................................................................................................................. فرهنگی ( البته این آخری کلا چیزه اضافه ای. ولی خب هم کلللاس داره! هم وا..) در عوض قطار توسعه برا ملتش تک چرخ بزنه. خوبه دیگه. مرگ میخوان برن به یکی از کشورهای همسایشون!
4. واسه اینکه سه نشه.. هر چی که دلتون می خواد خودتون تصور کنین.
راستی شاید بشه از هوای کثیف بی صاحاب هم ماهی گرفت. میگم کسی توری واسه همون کشور سراغ نداره بریم اینو امتحان کنیم؟
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ق.ظ توسط م. چالاکی
دوشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٧
حیرانی
سنگ خسته از یکجا نشینی، دل به رفتن داده بود. رفت اما خاک شد در آغوش باد. دیگر سنگ نبود.
آب درمانده از این همه جریان، این همه راه بی پایان، دل به ماندن داده بود. ماند در آغوش زمین. مرداب شد. دیگر زلال نبود.
نه رفت. نه ماند. رفت اما دلش ماند.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٠ ق.ظ توسط م. چالاکی
پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧
REMEMBER WHEN YOU WERE YOUNG, SHONE LIKE THE SUN
In memory of Richard wright
Us and Them
And after all we're only ordinary men
Me, and you
God only knows it's not what we would choose to do
Forward he cried from the rear
and the front rank died
And the General sat, and the lines on the map
moved from side to side
Black and Blue
And who knows which is which and who is who
Up and Down
And in the end it's only round and round and round
Haven't you heard it's a battle of words
the poster bearer cried
Listen son, said the man with the gun
There's room for you inside
Down and Out
It can't be helped but there's a lot of it about
With, without
And who'll deny that's what the fightings all about
Get out of the way, it's a busy day
And I've got things on my mind
For want of the price of tea and a slice
The old man died
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٠٦ ق.ظ توسط م. چالاکی
چهارشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٧
حرف هایی باید بماند.
حرف هایی باید بماند، حرف هایی باید نگفته بماند ، حرف هایی برای نگفتن. نشنیدن. چیزی که بهانه ای باشد ، امیدی باشد، به اینکه روزی گفته شود. روزی بشنود.
آخرین بار دیر جنبیدم. فرصت از دست رفت. پس دوباره باید به انتظار بنشینم. انتظاری دیگر. شاید روزی..
خیالم راحت است. همانجا می ماند. گاهی نزدیک. گاهی دور. اما از تابیدن باز نخواهد ایستاد. می دانم. میدانم که روزی در میان دستانش خواهم سوخت. باید. او می تابد اما من می سوزم.
در روز. در شب. در زمان. اینجا. بی جا. هر جا. دشتی. بیابانی. جنگلی شاید. میان درختان. کنار درختی حتی. تاریک. روشن.
آری، شاید روزی..
پس به انتظار می نشینم.
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٦ ق.ظ توسط م. چالاکی
